
باران یکریز میبارد در این شب کدر چکه میکند سقف باورم
و میکوبد همچو پتک بر سرم
لیک دلنواز است صدای شُرشُر باران
چشم غُره ابر تیره میفشارد گلویم را
چو پهنه رس ترک برداشته زخشکی صحرا
من و جیغ رعد و انباشت بغض بی ترجمان گلو
سلاخی زمین با رگبار باران وجریان تند سیلاب
و اقاقیای پرپر شده پرچین خانه ز غضب تندباد زمستان
تحمل بباید قورت خون آبه دل بهر بهاری شاداب
ع عزیزی زمستان۸۹