|
ادبیاتی از قصرقند(کسرکند) مکران گدروزیا غربی قصرقند بهشتی در مکران....دست نوشته های من
| ||
|
قلب ویرانه من با لانه کردن کبوتر عشقت رو بسبزی نهاده عزیزم من جایگاه خویشتن را در سینه کوچکت به سلطنت هفت اقلیم ندهم
کاش بودی و میدیدی که چقدر ز انتظار آن روزان سبز فردای زندگی با تو ؛امروز مرا خزانی نفسگیر دربرگرفته که از ریاضت فراق، رخ ز زردی جسمی مرتاض مسلک به نمایش گذاشته که مردم تحرک این جسم را بثانیه ها ببینند [ پنجشنبه 5 دی ماه سال 1387 ] [ 13:52 ] [ عزیز مکرانی ]
چنان غمی دادی که دیوانه شدم دوباره چنان غمی بده که دوباره مانند توباشم حیرانم که کدام غم مرا آرامش میدهد توی سایه باشم یا که زیر آفتاب باشم لازم نیست که جلوی دیده گانت باشم تو توی یاد منی هر کجا که باشم (ترجمه شعری بلوچی) [ پنجشنبه 5 دی ماه سال 1387 ] [ 13:51 ] [ عزیز مکرانی ]
صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف در متن یک کوچک تنهاترم بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهای من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد و این است خاصیت عشق کســی نیست بیا زندگی را بدزدیم،آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها راببینیم... سهراب سپهری [ پنجشنبه 5 دی ماه سال 1387 ] [ 13:46 ] [ عزیز مکرانی ]
عزیــــــــــــزم اگر روزی تونستی تمام ماسه های صحرای آفریقا را بشماری آنوقت شاید میتوانی درک کنی که چقدر دوستت دارم [ دوشنبه 18 آذر ماه سال 1387 ] [ 08:50 ] [ عزیز مکرانی ]
وقتی که کاجو از راه میرسد
[ دوشنبه 18 آذر ماه سال 1387 ] [ 08:43 ] [ عزیز مکرانی ]
|
||